سعدی شیراز
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نميبينم
دلي بي غم کجا جويم که در عالم نميبينم
دمي با همدمي خرم ز جانم بر نميآيد
دمم با جان برآيد چون که يک همدم نميبينم
مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده
وليکن با که گويم راز چون محرم نميبينم
قناعت ميکنم با درد چون درمان نمييابم
تحمل ميکنم با زخم چون مرهم نميبينم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بيگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نميبينم
نم چشم آبروي من ببرد از بس که ميگريم
چرا گريم کز آن حاصل برون از نم نميبينم
کنون دم درکش اي سعدي که کار از دست بيرون شد
به اميد دمي با دوست وان دم هم نميبينم
دلي بي غم کجا جويم که در عالم نميبينم
دمي با همدمي خرم ز جانم بر نميآيد
دمم با جان برآيد چون که يک همدم نميبينم
مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده
وليکن با که گويم راز چون محرم نميبينم
قناعت ميکنم با درد چون درمان نمييابم
تحمل ميکنم با زخم چون مرهم نميبينم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بيگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نميبينم
نم چشم آبروي من ببرد از بس که ميگريم
چرا گريم کز آن حاصل برون از نم نميبينم
کنون دم درکش اي سعدي که کار از دست بيرون شد
به اميد دمي با دوست وان دم هم نميبينم
(استاد سخن سعدی)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱:۲۹ ق.ظ توسط اسماعیل رحیم پور
|