به جانان توان رسید


با سوز و ســـاز عشق به جانان توان رسید
ما آزمـــوده ایم به ســــامان توان رسید
صــد درد میکشــیم و تعمق نمیـــکنیم
که اینجا طبیب هست و به درمان توان رسید
در ســر هــوای فتح و ظفـــر میپزد خرد
آنجــا که عشق ره برد آســان توان رسید
مهــر است به نا شناخته ره مشــعلی فروز
کـــه اینش بود بدست به پایان توان رسید
غافل ز کــــار دل نبود کیمـیا شـــناس
به اکسیر عشق با دل و با جــان توان رسید
بیچـــاره آنکسـی که ندانست کوی عشق
منزلگــــه خداست ، به یزدان توان رسید
شــــاید که پاکباختـــه در ره قدم نهی
خرسند باش و شــاد که شادان توان رسید
درویش اگر رسید به ســـامان بساز عشق
بودش یقــین که بدینســـان توان رسید

(درویش)

چه خوش صید دلم کردی (حافظ)

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد

ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو

که نقشی از خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

من این دلق مرقع رابخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد

از آن رو هست یا ران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد

سر و جشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بر دوز

برو کین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

میان گریه می خندم که پون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار

اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

خدا را رحم ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

(حضرت حافظ شیرازی)

کنج قفس...


من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرده ورود

بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس 

برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار

شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

(گزیده ای از شعر ملک الشعرای بهار)



ما برفتیم، تو دانی و دل...

ما برفتیم و تو دانی و دل غمخور ما

بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم

قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

به دعا آمده ام هم به دعا دست برآر

که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما

فلک آواره به هر سو کندم میدانی؟

رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما

روز باشد که بیابد به سلامت بازم

ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما

به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند

نتوان برد هوای تو برون از سر ما

تا زوصف رخ زیبای تو ما ، دم زده ایم

ورق گل خجل است از ورق دفتر ما

هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ

گو به زاری سفری کرد و به رفت از بر ما

(منتسب به حضرت حافظ)

2

شبی بارانی...

ورسالت من این خواهد بود 

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

(حسین پناهی)