شهریست پر کرشمه ....
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آ نگه بگویمت که دو پیمانه سرکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست دراین شهر دیده ام
حقا که می نخورم اکنون و سر خوشم
شهریست پر کرشمه و حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آئینه ای ندارم از آن آه می کشم
( حضرت حافظ )