آئینه ... ابو تراب جلی
در آن آئینه هردم نقشی از تو ، برنگ تازه ای میشد پدیدار
از آن ره هرچه بگذشتی فتادی ، در آن آئینه نقش وی بناچار
گهی روی عجوزی قد خمیده ، گهی زلف نگاری ماه رخسار
زمانی نقش استادی زبر دست ،زمانی عکس دلالی فسون کار
نشاط و خنده اطفال نادان ، سکوت و حیرت پیران هشیار
عبور اشتران بار بردوش ، مرور تازیان باد رفتار
در آن آئینه ناگه جلوه میکرد ، ولی در دم نهان میشد ز انظار
ندیدم اندر او یک نقش ثابت ، در آنجا هرچه دیدم بود بسیار
یکی میگفت این آئینه باشد ،ز لطف و روشنی چون عارض یار
یکی میگفت نی نی قلب پاکیست ،که بر وی منکشف گشته است اسرار
یکی گفتا گواه راست گوئیست ، که گل را گل نماید خار را خار
من آن آئینه را را تشبیه کردم ، بدوران سپهر زشت کردار
فلک آئینه ای صافست و روشن ،که در وی نقش ها افتاده بسیار
گذشت از پیش این آئینه بی حد ،جوان و پیر و صحتمند و بیمار
نماند از نفس آنان هیچ باقی ،نماند از عکس آنان هیچ آثار
به جنبیدندو ناگه محو گشتند ، برفتندو از ایشان نیست دیار
کسی کز پیش این آئینه بگذشت،نبیند نقش خود روزی دگر بار
بجای خویشتن چندان بماند،که خالی گردد این آشفته بازار ......