دوستان شرح پریشانی....
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟
سوختم ، سوختم ،این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بییمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عسق من شد سبب خوبی و رعنائی او
داد رسوائی من شهرت زیبائی او
بسکه دادم همه جا شرح دل آرایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق و سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سرو سامان دارد ؟
گزیده ای از شعر بلند ( وحشی بافقی )
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۲:۵ ق.ظ توسط اسماعیل رحیم پور
|