حکایت ....
گفت و گوئی از سلطان بایزید بسطامی با خدا که زیبا است .
سلطان بایزید سازی داشت که آن را در زیر عبای خود پنهان میکرد .
در کنار دجله سلطان بایزید بود تنها فارغ از خیل مرید
نا گه آوازی زعرش کبریا خورد بر گوشش که ای شیخ ریا
آنچه داری در میان کهنه دلق میل آن داری که بنمایم به خلق
تا خلایق قصد آزارت کنند سنگ باران بر سر دارت کنند
گفت : یارب میل آن داری تو هم شمه ای از رحمتت سازم رقم
تا خلایق از عبادت کم کنند از نماز و روزه و حج رم کنند
کردگارش باز آمد در سخن نی زما و نی زتو رو دم مزن
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۴۳ ق.ظ توسط اسماعیل رحیم پور
|