بی باده گلرنگ نمی شاید زیست
این سبزه که امروز تماشا گه ماست
تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست
پیش از من و تو لیل و نهاری بودست
گردنده فلک نیز به کاری بودست
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بودست
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر
شد طبیب دل بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر
گو مکن غمزه ی او سعی به دلداری ما
زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر
بسکه آزرده مرا خوش ترم از راحت اوست
گر صد آزار ببینم ز دلارام دگر
وحشی از دست جفا رست دلت واقف باش
که نیفتد سر و کار ت به جفا کار دگر
( وحشی بافقی )
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاک باز باشد
به کرشمه عنایت نگهی بسوی ما کن
که دعای دردمندان زسر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که زخویشتن به چوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی ؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم ، چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوئیم و جفاو ناز باشد
دگرش چو باز بینی ، غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که بر گرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا به ترسی قدم مجاز باشد
( استاد سخن سعدی )
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست
( خیام )
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
ایا شاه محمود کشور گشا
زکس گر نترسی بترس از خدا ...
اگر شاه را شاه بودی پدر
به سر بر نهادی مرا تاج زر
وگر مادر شاه بانو بدی
مرا سیم و زر تا به زانو بدی
یقین دان که شه مطبخی زاده است
به جای طلا، نقره ام داده است( حکیم ابولقاسم فردوسی )
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فریاد ندانم کی آمد و کی شد
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی
( حکیم عمر خیام )
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماری
در کارگه کوزه گری کردم رای
در پایه چرح دیدم استاد به پای
می کرد سبو کوزه را دسته وسر
از کله پادشاه واز دست گدای
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
در ده قدح باده از پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
( حکیم عمر خیام )
در چشم دل نیا یدچیزی که مغز جا ن است
در عشق درد خودرا هرگز کران نبینی
زیرا که عشق جانان دریای بی کران است
تا چند جوئی آخر از جان نشان جانان
در باز، جان و دل را ،کین راه بی نشان است
تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی
گر نیست بیش موئی،صد کوه در میان است
هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد
لیکن نصیب جان زان ، پندار یا گمان است
رند شراب خواره چون مست مست گردد
گوید که هردو عالم در حکم من روان است
لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی
حالی خجل بماند داند که نه چنان است
( عطار )
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبکسیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
( فروغی بسطامی )
باشد که از جمله پیروان حضرتش باشیم
| خوش آن که حلقههای سر زلف واکنی | دیوانگان سلسلهات را رها کنی | |
| کار جنون ما به تماشا کشیده است | یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی | |
| کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت | مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی | |
| تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا | من جهد کردهام که به عهدت وفا کنی | |
| من دل ز ابروی تو نبرم به راستی | با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی | |
| گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی | چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی | |
| سر تا قدم نشانهی تیر تو گشتهام | تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی | |
| تا کی در انتظار قیامت توان نشست | برخیز تا هزار قیامت به پا کنی | |
| دانی که چیست حاصل انجام عاشقی | جانانه را ببینی و جان را فدا کنی | |
| ( فروغی بسطامی ) |
نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه پیدا و نهانش باشی
زان میترسم که از دلآزردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
********************
دانی که به دیدار تو چونم تشنه
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه
من تشنه آن دو چشم مخمور توام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه
( مولانا )
خوشا! عزو مقام و تو معلم
سخنهایت بود آب حیاتم
خوشا! درس و کلام تو معلم
ز تو دنیای من گردیده روشن
شود دنیا به کام تو معلم!
دعا گوی تو باشد سائس ما
همیشه شاد! کام تو معلم
( سید مصطفی سائس )
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم
گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم
گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم...
( شهریار )
| در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم | بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم | |
| به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم | به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم | |
| به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم | نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم | |
| به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم | ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم | |
| حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم | جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم | |
| می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان | مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم | |
| هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن | و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم |
پناهی نیکوتر از پرهیزگاری نیست.
هیچ شفیعی حاجت رواتر از توبه نیست.
هیچ دردی بی درمان تر از نادانی نیست.
هیچ بیماری بدتر از بی عقلی نیست.
آدمی دشمن چیزی است که نمی داند
خدای بیامرزد آن کس را که قدر خویش بشناسد و از حدّ خود در نگذرد.
نصیحت کردن علنی اهانت و سرزنش است.
بدترین دشمنان، آن است که نیرنگش پوشیده تر باشد.
شنونده غیبت یکی از دو غیبت کننده است.
چه گوئی که دام خرد دوختم *** همه هرچه بایستی آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار *** که بنشاندت پیش آموزگار
ندانی چه گوئی که دانا شدم *** به هر آرزو بر توانا شدم
چنان دان که نادان ترین کس توئی
چو گفتار دانندگان نشنوی
چو خواهی ستایش پس از مرگ تو
خرد باید ای نامور برگ تو
( سعدی )
دل از آشنا می بری
مرا در کمند جفا
بنام وفا می بری
نپرسم کجا میروی
ندانم کجا می بری
تو از دلبری غافلی
دل از ما چرا می بری ؟
(پژمان بختیاری)
روز بزرگداشت حضرت شیخ اجل سعدی شیرازی علیهالرحمه نامگذاری شده است.
این روز بر همه ادب دوستان و فرهنگ دوستان ایران زمین خصوصا سعدی پژوهان و عاشقانش گرامی باد.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
غلام سیه چهره دشد تنگدل *** چنین گفت با آن بت سنگدل
که ما هردو تاریک و گر روشنیم *** همه عندلیبان یک گلشنیم
خدا گر تو را عالم افروز کرد *** مرا خال پیشانی روز کرد
ترا گر خدا صورت بدر داد *** مر چهره لیلِةالقدر داد
اگر نقطه ای از سیاهی من *** بیفتد برویت بوجه حسن
از آن خال، حسنت یکی،صد شود *** خریدار حسن تو بی حد شود
و گر از بیاض تو برعکس کار *** شود نقطه ای آشکار
مرا خلق میروص خوانندو شوم *** گریزند از من بهر مرز بوم
سیه روی بودن مرا ننگ نیست *** از این تیره روئی دلم تنگ نیست
از (افسر)
.: Weblog Themes By Pichak :.
