قالب وبلاگ
ساحل ایران
دوست آن باشد که گیرد دست دوست** در پریشان حالی و درماندگی
لينک دوستان
لينک هاي مفيد

در هوايت بی قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب 
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب 
جان و دل از عاشقان می خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب 
تا نيابم آن چه در مغز منست
يک زمانی سر نخارم روز و شب 
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب 
می زنی تو زخمه و بر می رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب 
ساقيی کردی بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب 
ای مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب 
می کشم مستانه بارت بی خبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب 
تا بنگشايی به قندت روزه ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب 
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عيد باشد روزگارم روز و شب 
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب 
تا به سالی نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب 
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می شمارم روز و شب 
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشکبارم روز و شب

 

 (مولانا)
:: پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ :: :: ۱۶:۳۷ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

عید سعید فطر بر همه مبارک

:: شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۰:۱۶ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

فزت و رب الکعبه

ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع) 

(عرض تسلیت به همه ی دوستداران مولا علی(ع) 

 

 

:: دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۰:۲۵ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد


یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است


هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

(فریدون مشیری)

:: یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۱۶:۵۵ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

شب فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندان عشق در بندست

گر  فتم از غم دل  راه بوستان  گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست

پیام من که رساند به یار مهر گسل؟

که : بر شکستی و ما را هنوز پیوندست

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو ، آن هم عظیم سوگندست

که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزو مندست

بیا که بر سر کویت بساط چهره ی ماست

به جای خاک ،که در زیر پایت افکندست

خیال روی تو ،بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو ، بنیاد صبر بر کندست

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت  دلی پراکندست

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که که پیراهنت گل آکندست!

ز دست رفته ، نه تنها منم در این سودا

چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین ،که کوه  الوندست

ز ضعف ، طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

 

(استاد سخن سعدی شیراز) 

 

 

:: سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۱:۵ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

نازنینا ناز کم کن ما به ناز آلوده ایم 

درس عشق در مکتب پروانه ی بی بال و پر آموخته ایم 

هر که از این در  درآمد  ناز  کرد 

خاک پایش  سرمه ی چشم کرده ایم

بی وفایی کار خوبانست ، ولی 

ما دل و جان را نثار راه خوبان کرده ایم

منتظر ماندیم نیامد قاصدی از کوی او

همچنان در انتظار وصل جانان مانده ایم

گر چه  ساحل    وصل یاران را ندید 

وصل یاران را فدای ناز خوبان کرده ایم

(دل نوشته ساحل)


:: پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ :: :: ۱۵:۴۶ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سر سره ها می فهمند

یک نگاهت بمن آموخت که در حرف زدن

چشم ها بشتر از هنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی  منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

(کاظم بهمنی)

:: یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ :: :: ۰:۵۶ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

ایا صیاد رحمی کن ، مرنجان نیم جانم را  

بکن بال و پرم اما مسوزان استخوانم را

 

اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من

دگر از باغ بیرون شو ، مسوزان آشیانم را

 

به گردن بسته ای چون رشتة بر پای زنجیرم

 مروت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

 

به پیرامون گل از بس خلیده خار در پایم

شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را

 

در این کنج قفس دور از گلستان سوختم، مُردم

خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را

 

ز تنهایی ، دلم خون شد خدا را محرم رازی

که بنویسم بسوی دوستانم داستانم را

 

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم

که دیدم تازه با گرگ الفتی باشد شبانم را

 

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجه ی دشمن

دچار خواب غفلت کرد از اول ، پاسبانم را

(شاطر عباس صبوحی)

:: سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ :: :: ۰:۶ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

 

:: سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ :: :: ۰:۴ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
بر مقدمت ای عشق سر و جان بفشانم
خاک قدمت بوســم و بر دیده کشانم
گر مـاه رخت ظلمت شـــامم بزداید
خورشید بزیر آرم و مهــتاب نشـانم
کاشــانه دل ارچـه تهی مانده زمانی
بر مسند آن غیــرتو یاری ننشــانم
عمرم همه در راه وفـــا رفت به یغما
یک ذره ز بگرفتــه ندادند نشــانم
بگـــذار دمی با تو نشینم به فراغت
باشــد بدل غمزه شـــادی بچشانم
بسیار مرا وعده نوش آمدو شـد نیش
زینرو بستوه آمـــده از حوروشـانم
شاید ز کرم سایه نهی بر سر درویش
تا بار دل خسته به منــزل بکشـانم
(دیوان درویش)
:: دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ :: :: ۱۴:۱۴ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

ساحل شعر و ادبیات