قالب وبلاگ
ساحل ایران
دوست آن باشد که گیرد دست دوست** در پریشان حالی و درماندگی
لينک دوستان
لينک هاي مفيد
رفتی ز دیده و مهرت ز دل نرفت

رازم نهفته ماندو به سودا نرفت

باکس نگفتم این حال پریشان خویش

روز و شبم گذشت ولی به عشرت نرفت

در جمع دوستان بودم و گویی که دل نبود

هردم به دنبال تو بود و به شادی نرفت

صد بار خواستم بگویم پریشان  توام

از دل برون شد و لیک بر زبانم  نرفت

گه دلبری به غمزه کردی  و گه  عتاب

بی چاره دل  تورا دید و جای دگر نرفت

تو بی خبر ز دل سوخته کردی سفر 

ساحل در انتظار ماندو مهرت ز دل نرفت

 

  (دلنوشته ساحل) 

 

:: جمعه سیزدهم تیر 1393 :: :: 3:46 بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

نازنینا ناز کم کن ما به ناز آلوده ایم 

درس عشق در مکتب پروانه ی بی بال و پر آموخته ایم 

هر که از این در  درآمد  ناز  کرد 

خاک پایش  سرمه ی چشم کرده ایم

بی وفایی کار خوبانست ، ولی 

ما دل و جان را نثار راه خوبان کرده ایم

منتظر ماندیم نیامد قاصدی از کوی او

همچنان در انتظار وصل جانان مانده ایم

گر چه  ساحل    وصل یاران را ندید 

وصل یاران را فدای ناز خوبان کرده ایم

(دل نوشته ساحل)


:: پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 :: :: 3:46 بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سر سره ها می فهمند

یک نگاهت بمن آموخت که در حرف زدن

چشم ها بشتر از هنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی  منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

(کاظم بهمنی)

:: یکشنبه سوم آذر 1392 :: :: 0:56 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

ایا صیاد رحمی کن ، مرنجان نیم جانم را  

بکن بال و پرم اما مسوزان استخوانم را

 

اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من

دگر از باغ بیرون شو ، مسوزان آشیانم را

 

به گردن بسته ای چون رشتة بر پای زنجیرم

 مروت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

 

به پیرامون گل از بس خلیده خار در پایم

شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را

 

در این کنج قفس دور از گلستان سوختم، مُردم

خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را

 

ز تنهایی ، دلم خون شد خدا را محرم رازی

که بنویسم بسوی دوستانم داستانم را

 

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم

که دیدم تازه با گرگ الفتی باشد شبانم را

 

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجه ی دشمن

دچار خواب غفلت کرد از اول ، پاسبانم را

(شاطر عباس صبوحی)

:: سه شنبه چهاردهم آبان 1392 :: :: 0:6 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

 

:: سه شنبه چهاردهم آبان 1392 :: :: 0:4 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
بر مقدمت ای عشق سر و جان بفشانم
خاک قدمت بوســم و بر دیده کشانم
گر مـاه رخت ظلمت شـــامم بزداید
خورشید بزیر آرم و مهــتاب نشـانم
کاشــانه دل ارچـه تهی مانده زمانی
بر مسند آن غیــرتو یاری ننشــانم
عمرم همه در راه وفـــا رفت به یغما
یک ذره ز بگرفتــه ندادند نشــانم
بگـــذار دمی با تو نشینم به فراغت
باشــد بدل غمزه شـــادی بچشانم
بسیار مرا وعده نوش آمدو شـد نیش
زینرو بستوه آمـــده از حوروشـانم
شاید ز کرم سایه نهی بر سر درویش
تا بار دل خسته به منــزل بکشـانم
(دیوان درویش)
:: دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 :: :: 2:14 بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

گر لیاقت باشد ای گل آشنایت میشوم.

با زبان بی زیانی هم زبانت میشوم

گر بباری اشک چون سیلاب ها

غرق در سیلاب اشکت میشوم

شاعری را من نمیدانم ولی

من برایت شعر باران میشوم

ای غریبه آشنای ما خداست

بت پرستی گر نباشد من خدایت میشوم

گر بگویی خاطراتت باخته رنگ

جان شیرین هفت رنگ  خاطراتت میشوم

ور بیاید خنده ای بر غنچه ی لبهای تو 

شادو خندان و غزل خوان  میشوم

ساحل از شوق تمنای تو سوخت

گر دهی رخصت فدایت میشوم

(دل نوشته ساحل)

:: پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 :: :: 0:18 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
          عید ایمان و امتحان، عید ایثار و احسان، عید قربت و قربان،
عید خلیل رحمان، عید شکست شیطان
 بر مسلمانان مبارک

:: سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 :: :: 11:30 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
با من تا پایان عشق برقص.... لئونارد کوهن
****
با نوای سوزان ویلون، تا زیبایی‌ات با من برقص با من برقص تا در هنگامهٔ وحشت آرام گیرم همچون یک شاخهٔ زیتون برم دار و کبوتری در راه خانه‌ام باش تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

آه بگذار زیبایی‌ایت را نظاره کنم آنگاه که نظاره‌گران همه رفته‌اند بگذار حرکت کردنت را احساس کنم، آن‌گونه که در بابل می‌کردند آرام آرام نشانم بده آن‌چه را که تنها مرزهایش را می‌شناسم تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

حالا برای پیوند با من برقص، برقص و برقص با محبت و بسیار طولانی با من برقص ما هردو در عشق هم پوشیده هستیم، ما هر دو در ملکوت هستیم تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

با من برقص به خاطر کودکانی که تمنای زاده‌شدن دارند با من برقص از میان پرده‌های حاجبی که بوسه‌های ما آنها را فرسوده‌است خیمهٔ سرپناهی به پا کن، گرچه همه‌ی تار و پودش از هم گسسته شده تا انتهای عشق با من برقص

با نوای سوزان ویلون، تا زیبایی‌ات با من برقص با من برقص تا در هنگامهٔ وحشت آرام گیرم با دستان برهنه‌ات یا دستکشی که به دست داری مرا لمس کن تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص تا انتهای عشق با من برقص
:: جمعه نوزدهم مهر 1392 :: :: 11:21 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفا دارم ترا

ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا 

زین جور بر جانم کنون ، دست از جفا شستی به خون

جانا چه خواهد شد فزون ، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شویم همی ، آب از جگر جویم همی

در حال خود گویم همی ، یادی بود کارم ترا

آب رخان من مبر ، دل رفت و جان را در نگر

تیمار کار من بخور ، کز جان خریدارم تو را

هان ای صنم خواری مکن ، ما را فرازاری مکن

آبم به تاتاری مکن ، تا درد سر نارم ترا

جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی

هرگز نگویی انوری ، روزی وفا دارم ترا

(انوری )

:: یکشنبه هفتم مهر 1392 :: :: 0:26 قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

ساحل شعر و ادبیات