|
ساحل ایران دوست آن باشد که گیرد دست دوست* * در پریشان حالی و درماندگی
| ||
|
دارم سوالی ای خدا ای آشنا با فکر ما وی قادر قدرت نما چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را ******* ای داور عرش آفرین صورتگر فرش زمین وی مالک ملک یقین باید به بال اندیشه پویم هفت آسمانت را یک یک ببینم هم ثابت و هم سیارگانت را ******** باید سیاحتهاکنم در زهره و در مشتری شاید که خورشید افکند آنجا فروغ دیگری تا مگر در آسمان در دل آن اختران زآنچه می جوید بشر زره ای یابم نشان شاید آنجا زندگی دور از این غو غا بود معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود ******* جویای راز خلقتم هان ای خدای مهربان با شهپر اندیشه ها برقله ی عرشم رسان دارم سوالی ای خدا...
(معینی کرمانشاهی) [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
امشب، آسمان مکه آذین بند قدوم دختر خورشید است و کعبه و زمزم و صفا،
سرود خوان آمدن کوثر جاری رسول خدایند. ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن مبارک باد. [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
(نا گفته های دل )( از دوست بسیار خوبم سرکار خانم فاطیما) [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه پیدا و نهانش باشی زان می ترسم که از دل آزردن تو دل خون شود و تو در میانش باشی ********* دانی که به دیدار تو چونم تشنه هر لحظه که بینمت فزونم تشنه من تشنه ی آن دوچشم مخمور تو ام عالم همه زین سبب به خونم تشنه (مولوی) [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:47 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
شب است و سکوت و تنهایی
من و نوای غریبانه نی نیستانی چگونه دهم مو به موی شرح فراق که نیست مرا انیس و دلداری زبسکه به گوشه نشینی کرده ام عادت در این قفسم نیست جای نغمه پردازی نه دلخوشم به ساقی و نه ساغر و می که برنیاید از این آب آتشین کاری به کنج عزلت خویش مانده ام تنها بدین خوشم که کوبه به در زند دلارامی گذشت سالها به سر رسید جوانی من روا نبود که من بسوزم و تو با رقیبانی مپرس ز (ساحل) غمگین حال در یارا که او وفا ندیده است از پری دریایی. (دل نوشته ساحل)
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:37 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
(نقل قول از شنیده ها) [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
معاشران گره از از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعندند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد به الطاف کار ساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید نخست موعظه پیر ، صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید و گر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلواز کنید (حضرت حافظ) [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:7 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازیدر اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه ای یافتم ز هر خرمنی خوشه ای یافتم چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر این خاک باد تولای مردان این پاک بوم برانگیختم خاطر از شام و روم دریغ آمدم زان همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند مرا گر تهی بود از قند دست سخن های شیرین تر از قند هست نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به کاغذ برند (استاد سخن سعدی شیراز) [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 7:15 بعد از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
شبـی کـه آواز نـی تــو شنیـدم چــو آهـوی تشنـه پـی تـو دویـدم دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشـانـهای از نــی و نغمـه نـدیـدم توای پــری کجایی؟ که رخ نمینمایی از آن بهشت پنهـان دری نمیگشایی **************** مـن همه جــا ، پی تـو گشتهام از مــه و مهــر ، نشـان گــرفتـهام بـــوی تــــو را ، ز گـل شنیـدهام دامـــن گـــل ، از آن گــرفتـهام توای پــری کجایی؟ که رخ نمینمایی از آن بهشت پنهـان دری نمیگشایی *************** دل مــن ، سـرگشتــة تــوسـت نفســـم ، آغشتـــة تـــوســت بـه بـاغ رؤیـاهـا ، چـوگلت بـویـم در آب و آئینـه ، چـو مـهــت جـویم توای پــری کجایی؟ در این شب یلدا ، ز پیات پـویم بـه خواب و بیداری ، سخنت گویم توای پــری کجایی؟ ***************** مــه و ستـاره درد مـن میداننـد که همچـو من پـی تـو سرگردانند شبـی کنــار چشمـه پیـدا شــو میـان اشـک مـن چــو گـل وا شــو توای پــری کجایی؟ که رخ نمینمایی از آن بهشت پنهـان دری نمیگشایی (ه ا سایه) هوشنگ ابتهاج [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 2:3 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتوانم دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاندَ زنهار که چون می گذری بر سر مجروح وز وی خبرت نیست که چون می گذراند بخت آن نکند با من سر گشته که یک روز هم خانه من باشی و همسایه نداند هر کو سر پیوند تو دارد به حقیقت دست از همه چیز و همه کس در گسلاند امرو چه دانی تو که در آتش و آبم چون خاک شوم باد به گوشت برساند آنان که ندانند پریشانی مشتاق گویند که نالیدن بلبل به چه ماند گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند بلبل نتوانست که فریاد نخواند هر ساعتی این فتنه نو خاسته از جای بر خیزد و خلقی متحیر بنشاند در حسرت آنم که سر و مال به یکبار در دامنش افشانم و دامن نفشاند سعدی تو در این بند بمیری و نداند فریاد بکن یا بکشد یا برهاند
( استاد سخن سعدی شیراز) [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ اسماعیل رحیم پور ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||