داد ای دل داد، عارف با داغ دل زاد
(هوشنگ ابتهاج - سایه)
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکر خا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان باده پیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهرو وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
(حضرت حافظ)
داد چشمان تو در کشتن من دست بهم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست بهم
شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست بهم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بهم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست بهم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست بهم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست بهم
( وصال شیرازی )
خوش آن شبها که در خلوتگه راز
درون سینه ام آرام بودی
من از آه سحرگاه تو فارغ
تو فارغ از غم ایام بودی
خوش آنروزی که زیر سایه بید
لب جوی ما و دل بنشسته بودیم
سرود عشق میخواندیم از بر
لب از هر گفتگویی بسته بودیم
**********
دل من درس عشق و عاشقی را
شبی در مکتب پروانه آموخت
سحر پروانه را دیدم در آتش
که میخندید و جان می داد و می سوخت
***********
زکار شمع خندیدم چو دیدم
میان گریه کردن ناز می کرد
ولی پروانه بی پروا در آتش
بدون بال و پر پرواز می کرد
فرا رسیدن ایام فاطیمه و شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
را به شما دوستان ارجمند تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
هر روز تان نوروز ، نوروز تان پیروز
عید مبارک
درخت غچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد
علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند
بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط
ز بس كه عامي و عارف به رقص برجستند
يكي درخت گل اندر سراي خانه ماست
كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند
به سرو گفت كسي، ميوه اي نمي آري
جواب داد كه آزادگان، تهي دستند
( استاد سخن سعدی )
از سر زلف تو پیداست که پیمان شکنی
نه عجب از تو که پیمان محبان شکنی
رفت با حلقه ی زلفت دل دیوانه ی من
کس ندیدم که شود همسفر راهزنی
شور شیرین برد از یاد به فرهاد اگر
شبی از تلخی هجران تو گویم سخنی
گرچه آسان شده ام صید تو عیبم نکنند
گر بدانند خلایق که تو صیاد منی
باد از چهره ی خوبان چمن پرده فکند
وقت آن شد که تو هم پرده ز رخ برفکنی
گفتم آخر تو که شمع شب تار دگری
از چه لبخند به پروانه ی دیوانه زنی؟
گفت صد خسرو اگر بنده ی شیرین باشند
قصه شیرین نشود تا نبود کوه کنی
قدرت عشق ببین کز پی عمری یعقوب
دیده روشن کند از بوی خوش پیرهنی
ترسم آخر نفتد زلف تو در چنگ عماد
که به هر حلقه اش افتاده دل انجمنی
(عماد خراسانی)
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد.
قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال
وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزد منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار
داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك
مردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى
حلقه در دشمنان مكوب .
*******************
چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين
(استاد سخن سعدی)
.: Weblog Themes By Pichak :.
