قالب وبلاگ
ساحل ایران
دوست آن باشد که گیرد دست دوست** در پریشان حالی و درماندگی
لينک دوستان
لينک هاي مفيد
 

زمســتان پوســـتین افزود بر تن کدخدایــــان را ----- ولیـکــن پوســت خواهد کند ما یــک لاقبایان را

ره ماتم ســـــرای ما ندانم از کــه می پرســــد ----- زمســـــتانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از بــرف بـالاپــوش خـز ارباب مــــی آید ----- که لرزانــــــد تن عــــــریان بی برگ و نوایان را

طبیب بی مروت کــــــی به بالیــن فقیـــر آیـــد ----- که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر-----که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

حریفی با تمســـخر گفت زاری شـــهریارا بـس ----- که میگیرند در شــــــهر و دیار ما گدایــــان را  

(استاد شهریار)

:: پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ :: :: ۱۶:۶ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم       ****     امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند  ****     از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود        ****          حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است        ****          انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن     ****     گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل       ****       هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم 

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها **** آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

(وحشی بافقی)

:: چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴ :: :: ۲۳:۴۳ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوي شما بود
هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد
بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد
 
(حضرت حافظ)
:: جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ :: :: ۰:۴۱ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::


 ای کولی کبود نگاه ستاره چشم
ای با غم غریبی من آشنا هنوز
ای نغمه ساز عشق که با پنجه ی امید
بر می کشی ز چنگ دلم ناله ها هنوز
من بار دیگر از پس دیوار سال ها
 سوی تو آمدم
سوی تو آمدم که به یاد تو آورم
آن نغمه را که موج زند در فضا هنوز
همچون صدای ناله ینی از ره دراز
یاد تو شاد می کندم در شب نیاز
هر چند نغمه ای نسرودی ز دیرباز
 در گوش من طنین فکند آن صدا هنوز
در خواب های تیره ی
اندوهگین خویش
 یک شب ترا چو مستی افیون شناختم
 تا در نگین مردمک چشم خود نهم
نقشی از آن خیال گریزنده ساختم
نقش تو ماند و ، نام تو در خاطرم نشست
 اما تو همچو خواب ز چشمم گریختی
چون سایه ای که پر تو ماه آفریندش
 پیوند خود ز ظلمت شب های گسیختی
ای
کولی کبود در نگاه ستاره چشم
 ای در غروب چشم تو خورشیدها به خواب
 ای گیسوان تو
 مانند یال اسب ، پر از برق آفتاب
 آیا شود که یک شب آری ، نه بیشتر
آغوش آشتی بگشایی برای من ؟
ای کولی کبود نگاه ستاره چشم
 ای در غم غریبی من ، آشنای من

(نادر نادرپور)

:: یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ :: :: ۲۳:۵۶ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

در هوايت بی قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب 
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب 
جان و دل از عاشقان می خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب 
تا نيابم آن چه در مغز منست
يک زمانی سر نخارم روز و شب 
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب 
می زنی تو زخمه و بر می رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب 
ساقيی کردی بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب 
ای مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب 
می کشم مستانه بارت بی خبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب 
تا بنگشايی به قندت روزه ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب 
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عيد باشد روزگارم روز و شب 
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب 
تا به سالی نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب 
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می شمارم روز و شب 
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشکبارم روز و شب

 

 (مولانا)
:: پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ :: :: ۱۶:۳۷ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

عید سعید فطر بر همه مبارک

:: شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۰:۱۶ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

فزت و رب الکعبه

ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع) 

(عرض تسلیت به همه ی دوستداران مولا علی(ع) 

 

 

:: دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۰:۲۵ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد


یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است


هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

(فریدون مشیری)

:: یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۱۶:۵۵ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

شب فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندان عشق در بندست

گر  فتم از غم دل  راه بوستان  گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست

پیام من که رساند به یار مهر گسل؟

که : بر شکستی و ما را هنوز پیوندست

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو ، آن هم عظیم سوگندست

که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزو مندست

بیا که بر سر کویت بساط چهره ی ماست

به جای خاک ،که در زیر پایت افکندست

خیال روی تو ،بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو ، بنیاد صبر بر کندست

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت  دلی پراکندست

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که که پیراهنت گل آکندست!

ز دست رفته ، نه تنها منم در این سودا

چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین ،که کوه  الوندست

ز ضعف ، طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

 

(استاد سخن سعدی شیراز) 

 

 

:: سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ :: :: ۱:۵ قبل از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::

نازنینا ناز کم کن ما به ناز آلوده ایم 

درس عشق در مکتب پروانه ی بی بال و پر آموخته ایم 

هر که از این در  درآمد  ناز  کرد 

خاک پایش  سرمه ی چشم کرده ایم

بی وفایی کار خوبانست ، ولی 

ما دل و جان را نثار راه خوبان کرده ایم

منتظر ماندیم نیامد قاصدی از کوی او

همچنان در انتظار وصل جانان مانده ایم

گر چه  ساحل    وصل یاران را ندید 

وصل یاران را فدای ناز خوبان کرده ایم

(دل نوشته ساحل)


:: پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ :: :: ۱۵:۴۶ بعد از ظهر :: :: اسماعیل رحیم پور ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

ساحل شعر و ادبیات